لیبرالیسم فرهنگی و دولت اعتدال

لیبرالیسم فرهنگی با پوشش کلید واژه «اعتدال»

امیرحسین دیالمه؛پژوهشگر علوم اسلامی

نظریه جامعه باز و دشمنان آن در حال بازسازی خود در دولت اعتدال است.

راهبردهای سروش در حال احیاءاست.



لیبرالیسم فرهنگی با پوشش کلید واژه «اعتدال»

امیرحسین دیالمه؛پژوهشگر علوم اسلامی

بخش اول

نکته های کلیدی:

1-یکی از وجوه ممیز انسان از سایر موجودات زنده فرهنگ است.2-فرهنگ هویت انسانی انسان را می سازد.3-یکی از رسالت های فرهنگ قالب بندی زندگی است.4-تمدن بشری،فرزند فرهنگ ها هستند.5-مبادلات فرهنگی در تلاقی فرهنگ ها انجام می گیرد.6-فرهنگ ها،همانند انسان ها تنفس می کنند،در فضای آزاد،نشاط می گیرند و در محیط های آلوده دچار خفقان می شوند.

فرهنگ، در زندگی انسان،نقش تعیین کننده ای دارد،زیرا یکی از وجوه ممیّز انسان از سایر موجودات زنده « فرهنگ » است.فرهنگ،هویت انسانی انسان را می سازد و ابعاد گوناگون زندگی انسان را شکل می دهد این معنا از چنان شدتی برخوردار است که برخی در تعریف این موجودِ راست قامتِ پهن ناخنِ برهنه پوست زمو گفته اند:«انسان موجودی فرهنگی است».

رفتارهای مختلف و انگیزه های گوناگون بشر،همیشه تحت تأثیر فرهنگ قرار داشته است،وبه هر اندازه مایه های فرهنگی فرهنگ،عمیق تر،جامع تر و هماهنگی آن با خواسته های طبیعی و فطرت انسان،بیشتر باشد نفوذ و تاثیر گسترده تری خواهد داشت.

انسان ها،با فرهنگ خود زندگی می کنند و با فرهنگ خود می میرند و در هیچ دوران و موقعیتی نبوده است که انسان جدای از فرهنگ زندگی کرده باشد.

یکی از رسالت های فرهنگ،قالب بندی زندگی است؛به این معنا که نقشه ی عمارت و بنای زندگی را فرهنگ ترسیم می کند و انسان ها از این جهت همیشه مدیون فرهنگ بوده و هستند،حتی سبک زندگی انسان ها.

ارزش های گران بهایی چون غرور ملَی،روحیه اعتماد به خویش،نوآوری و خلاقیت،پای بندی به میثاق ها و تعهد و… همه از چشمه سار فرهنگ می جوشند.

فرهنگ،مقوله ای دوبُعدی است:مادَی و معنوی.بُعد مادَی فرهنگ عموماً در شکل و شمایل اشیاء مادَی،مانند تابلوهای نقاشی،معماری ساختمان،رنگ و شکل دوخت لباس،آرایش لوازم منزل و… ظهور پیدا می کند،ودر بُعد معنوی،به گونه ی افکار،عقاید و جریان های عاطفی ظاهر می شود.

روابط میان انسان ها و آداب معاشرت با هم نوعان براساس معیارهای فرهنگی مورد قبول،شکل می گیرد.

فرهنگ ها،در مسیر تاریخ،با یکدیگر تلاقی می کنند،مبادلات فرهنگی در تلاقی فرهنگ ها انجام می شود،و از همین نقطه بر فرهنگی تاثیر می گذارد و از فرهنگ مقابل تاثیر می پذیرد.

معمولا فرهنگ های غنی و قدرت مند،درصدد حذف فرهنگ های ضعیف بر می آیند و هرگاه جنگی بین دو فرهنگ اتفاق بیفتد،فرهنگی شکست می خورد که از مقابله با فرهنگ مهاجم عاجز باشد.

جبهة فرهنگ را باید همانند نیروهای نظامی،همیشه آماده نگه داشت و با رزمایش های فرهنگی،هم روحیات و آموزش های فرهنگ سازان و فرهنگ آوران را-که سربازان این جبهه هستند-افزایش داد و هم امکانات لجستیک این جبهه را که عبارات از اندیشه،ابتکار،خلاقیت،نظریه پردازی،نقد و انتقاد و… می باشد را تقویت کرد.

فرهنگ گاهی،کار نیروهای نظامی مهاجم را انجام می دهد؛بدین معنا که کشوری را اشتغال و نظام سیاسی آن را سرنگون و متلاشی می کند.همین تاثیرگذاری بسیار بالای فرهنگ است که «دیویدکیو»یکی از عناصر برجسته ی سازمان جاسوسی امریکا،موسوم به «سیا» می گوید:«مهم ترین حرکت در براندازی نظام جمهوری اسلامی تغییر فرهنگ جامعة ایران و ما مصمَم به آن هستیم.»

فرهنگ،بستری برای رشد اقتصاد و توسعة همه جانبه در جامعه است،زیرا جریان توسعه آن گاه ماندگار و بالنده خواهد بود که در بسترهای اجتماعی و اخلاقی شکل بگیرد.

فرهنگ ها،همانند انسان ها تنفس می کنند و هرگاه در معرض هوای آزاد و غیرآلود قرار بگیرند،از نشاط و کام یابی بیشتری برخوردارند،ولی در محیط های آلوده دچار خفقان شده و به انواع بیماری ها مبتلا خواهند شد،ولذا فرهنگ ها از لحاظ محتوا به هر اندازه قدرت مند باشند،اگر در فضای استبداد زده قرار بگیرند فرصت سازندگی و امکان بالندگی از آنها سلب می شود،زیرا در حوزه فرهنگ،زایندگی ها،خلاقیت ها،نوآوری ها و ابتکار به دنبال ایجاد فضای آزاد اندیشی اتفاق خواهد افتاد.

هر فرهنگی بر محور اصولی شکل می گیرد،چنان که فرهنگ اسلامی بر اصول ایمان به مبدأ ومعاد،نبوت،امامت،اعتقاد به وحی،عبودیت و بندگی خدا،عدالت،اخوّت و برادری و… استوار است و فرهنگ غرب براصولی چون:اومانیسم(اصالت انسان)،سکولاریسم(جدایی دین از سیاست،لیبرالیسم(اباحی گری)،راسیونالیسم(اصالت عقل) و… بنا شده است.

این جهان بینی ها با عینک دودی غربی، انسان را که خلیفه الله و مظهر کونْ جامع را به چالش و بحران عمیق در هویت می کشاند.جهان بینی توحیدی بر مبنای عقل متصل به وحی است و نه منفصل از وحی و به همین علت است که هیچ وقت بی زایش نیست و دچار نازایی نشده است.فرهنگ اگر از عالَم قدس منقطع شد این فرهنگ انسان را به ذبح فرهنگ ظلمانی مدرنیته می برد.فرهنگ مدرنیته کارخانه انسان سازی تک بعُدنگر است.انقلاب اسلامی و امواج حاصل از آن که به احیای معنویت و دین پرداخت،از حیات،جنبش و جوشش فرهنگ دینی و معنوی اسلام خبر داد و دیری نگذشت که این حضور،نظریه پردازان سیاسی دنیای غرب را نیز متوجه خود ساخت.آنان پس از فروپاشی بلوک شرق به پیدایش قطب بندی های سیاسی نوینی پی بردند که بر خلاف قطب بندی های دوسدة نوزدهم و بیستم،در چارچوب فرهنگ و تمدن غربی قرار نمی گیرد،بلکه از رقابت و مقابلة تمدن اسلامی خبر می دهد.این واقعیت جدید،ابتدا عجولانه و شتابزده در تئوری جنگ تمدن های هانتینگتون مورد اذعان قرار گرفت و سپس با تصویب نخستین سالِ هزارة سوم به عنوان سال گفت وگوی تمدن ها،به ناگزیر به رسمیت شناخته شد.تئوریسین های دنیای مدرن،سنت را چندان مرده و ضعیف می پنداشتند که اغلب گمانِ حضور مجدد آن را به مخیلة خود نیز خطور نمی دادند.تشکیک در مدعیات مدرنیته،ریشه در بنیان های معرفتی آن داشت،به همین دلیل پس از این که تمدن غرب امکانات مختلف خود را به فعلیت رسانید،نقادی ها نسبت به آن از ناحیة بعضی اندیشمندان پست مدرن شکل گرفت.انقلاب اسلامی ایران نیز نوعی مقابلة عملیِ دنیای اسلام در برابر دویست سال تسلط و حاکمیت غرب بر کشورهای غیرعربی بود.این انقلاب همان گونه که بعضی از تئوری پردازان پست مدرن-نظیرفوکو-به آن اذعان نموده اند،نخستین انقلاب سیاسی بود که پس از انقلاب فرانسه در تاریخ بشریت رخ داده بود،تلاش برای بسط وگسترش همان واقعیتی بود که در انقلاب فرانسه،پس از دو سده تلاش فرهنگی و ادبی،به اقتدار سیاسی دست یافته بود.

نگاه رهبری در مورد فرهنگ

حالا ما با نگاهی کوتاه به مبانی فرهنگی می کنیم و چند جمله ای ازحضرت آیت الله امام خامنه ای نقل می کنیم و به ریشه مشکلات فرهنگی می پردازیم.

مقام معظم رهبری-حفظه الله-:«دغدغه ی فرهنگی شبیه دغدغه در میدان جنگ است و به معنای رها کردن سنگر،عقب نشینی و ناامیدشدن نیست.»

باز می فرمایند:«فرهنگ یعنی ذهنیت های حاکم بر وجود انسان که رفتارهای او را به سمتی هدایت می کند.»

می فرمایند:«فرهنگ مفهومی است که در حقیقت با دلِ انسان سر و کار دارد.»

می فرمایند:«من به خاطر اهمیتی که معتقدم در باب فرهنگ و نفوذ فرهنگی و شخصیت فرهنگی و کاری که دشمنان و دوستان می توانند در این مورد بکنند،وجود دارد-که حقیقتاً با هیچ کار دیگر و با هیچ سازندگی و بنای دیگر،آن را قابل مقایسه نمی دانم-از اوایل انقلاب تاکنون،از مقوله ی فرهنگ،دغدغه و نگرانی و دلهره ی بسیاری دارم.این دغدغه و نگرانی،گاهی درک می شد،گاهی درک نمی شد.مواردی که درک می شد،گاهی تَجائب(یگدیگر را جواب دادن) می شد،گاهی نمی شد.(31/2/75).

واقعاً امروز مسائل فرهنگی کشور زمین افتاده است.همه خودشان را فرهنگی می دانند،همه نسبت به مسائل فرهنگی اظهار شوق و علاقه می کنند و آن را در بیانات و اظهاراتش مهم نشان می دهند،اما حقیقتاً کار فرهنگی در کشور،متناسب با پیشرفت وریشه دواندن انقلاب در جامعه نیست.ما امروز خیلی از کارهای فرهنگی باید می کردیم که نکردیم،خیلی برنامه ها باید می ریختیم که نریختیم و حقیقتاً دستمان از خیلی کارها چه در داخل و چه در خارج کشور خالی است.لذاست که مسائل فرهنگی حقیقتاً درخور این است که به آن،با سعة صدر و اهتمام و دل سوزیِ عمیق وهمراه با خِبرگی و کارشناسی رسیدگی بشود.

همة کارها را خِبره ها انجام می دهند؛چرا کار فرهنگی را خِبره ها نباید انجام بدهند و هرکسی وارد میدان کار فرهنگی بشود و چیزی بگوید و نظری بدهد و اقدامی بکند؟متأسفانه خیلی از کسانی که می توانند کار فرهنگی بکنند،به کارهای اجرایی و یا سیاسی مشغولند،یا حتی اگر بانام فرهنگی هم حضور دارند،باطن کار سیاسی است.»باز «کار فرهنگی مهمتر از کار سیاسی است».«نظام جمهوری اسلامی از آغاز بر یک مبنای فرهنگی بنیان شد.»«فرهنگ جامعه،بر مبنای تفکر و روحیة انقلاب،تحول لازم را پیدا نکرده است.»«این دغدغه در ذهن من هست که فرهنگ جنگ و فرهنگ انقلاب و در حقیقت روحیة انقلاب-آن روحیه ای که در جنگ،میدانی برای رشد و بالندگی پیدا کرده بود،از بین برود.البته باید به خدای متعال توکل کرد و به آینده خوش بین بود؛که من حقیقتاً به آینده خوش بینم و خیلی از افق ها را خوب و روشن می بینم.به هر جهت،این دغدغه وجود دارد.»(25/4/70)

البته شرح سند چشم انداز انقلاب اسلامی در بیانات و فرامین امام و رهبری باید استنباط کرد که جبهة فرهنگی انقلاب اسلامی لازم است در این زمینه با دقت کامل تر توقف بکنند.کارها صورت گرفته رضایت بخش است.

مقولة فرهنگ چنان مهم است که رهبری معظم فرمودند:کار فرهنگی همان است که من جانم را فدای آن می کنم.

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی باید شخصیتی باشد که معتقد به «تمدن نوین اسلامی» بوده و پیوند عمیق بین «علم و دین» را بداند و قدرت و فهم درک تولیدعلم و محتوای فرهنگی مبتنی برفرهنگ و جهان بینی توحیدی داشته باشد.درد فرهنگی و سوختن برای نهادینه کردن فرهنگ گرانبهای اسلامی را دارا باشد و با سبک زندگی اسلامی و سبک زندگی غربی کاملاً آگاهی داشته باشد و معتقد به مبانی معرفت شناسی اسلام بوده باشد.وقتی قدرت آزادسازی ظرفیت های انقلاب اسلامی نداشته باشد،فرهنگی که برخاسته از 300 هزار خون شهید است را ادراک نمی کند و فرهنگ را در خدمت سفیران و مروّجان فرهنگ اباحی گری قرار می دهد.

انقلاب اسلامی در ذات خود تجدید عهد انسان معاصر بود.از ایران آغاز شد اما قرار نبوده و نیست که به ایران منحصر گردد.این عهد چه عهدی است؟بزرگترین آفت انقلاب اسلامی،علوم انسانیِ سکولار است که نفوذش در دانشگاه ها،موسسات علمی،ادره جات،سینما،مطبوعات چشم گیر است.علوم انسانیِ سکولار باطن معنوی جامعه را فلج می کند و آخرش بن بست است چون آخرین حلقة تکاملی مدرنیته، نیست انگاری است و تمام افق های روشن را با نگاه مدرنیستی خاموش می کند.انقلاب اسلامی در زمانة اوج اقتدار سیاسی و علمی و نظامی جهان مدرن اتفاق افتاد.علوم انسانیِ سکولار فرهنگ را ،یک فرهنگ تک بُعدی می بیند و هیچ اعتقادی به حکمت اُنسیِ قدسی ندارد.عالَم غیب و عوالم ماوراءالطبیعه را به هیچ وجه نمی تواند تحمل کند و باتمام قدرت بدنبال حذف و محو آن از صحنه معادلات اجتماعی-سیاسی-فرهنگی-اقتصادی است.علوم انسانیِ سکولار هستی شناسی،معرفت شناسی و انسان شناسی خود را بر اساس «مادیت» قرار داده و صرفاً در چارچوب مرسوم و منسوخ «ماتریالیسم و مادیت قرن نوزدهم» است. معتقد هستم که مدرنیته را باید با زبان و منطق مقام «خلیفه اللهی آدم» تحلیل کرد.اگر ما مدرنیته را از دریچه ی بینش توحیدی که امام و رهبری آن را تبیین کرده اند ببینیم،مشکلات کنونی علومِ انسانی،فرهنگ،سینما و دیگر کمکِ ابزار فرهنگ پیش نمی آمد.چگونگی تحول در علوم انسانی هم روشن است ولی در این زمینه اراده و شهامت،وجود ندارد.ریشة علومِ انسانی در فرهنگ ظلمانی مدرنیته است.مدرنیته در روزگار جوانی خود و در موضع اقتدار،چشم و گوش انسان غربی را چندان پرکرده بود که در معرض پرسش قرار نمی گرفت.در آن روزها مدرنیته از هرچیز می پرسید بی آن که خود را پاسخ گوی هیچ سوالی بداند.لکن پس از آن که لوازم و مشکلات دنیای مدرن آشکار شد،پرسش از آن گسترش یافت و متفکران غربی،چون به سوی خود نظر کردند،چیزی را دیدند که از آغاز با آنان بود.جامعة غربی تا دهه های اخیر در حال بسط و توسعة خود بود و همواره به آثار و ثمرات وجود خود می نگریست و به ریشه های وجود خود نگاه نمی کرد.از دهه ی هفتاد به بعد بود که نگاه به خود به صورت نیاز اجتماعی درآمد.از آن پس،پاسخی که قبل از آن برای پرسش گران نادر و اندک رخ نموده بود در معرض نظر و دیدة همگان قرار گرفت.انسان غربی در نگاه به خود چیزی جز «شوره زار شک و تردید» نمی تواند ببیند.رویة پنهان آن چیزی که در قرن هفدهم با عنوان روشنگری و علم آغاز شد کاخی از پندار و خیال بود.متفکران پست مدرن از نگاه به کرانه های مدرنیته پایانه های وجود خود را دیدند که به ظلمت و تاریکی ختم می شد.آنچه را آنها یافتند پدیده ای جدید نبود،همزاد مدرنیته و به بیان بهتر نفس مدرنیته بود.اندیشه های پست مدرن به ساخت هایی فراتر از دنیای مدرن راه نمی یابند.آنها آنچه را که در زیر ظاهر آراستة مدرنیته حاضر است آشکار می سازند.آنان اصول و باورهای ناگفتة دنیای مدرن را بیان می کنند.به همین دلیل است که لیوتار،«ماکیاول» را پست مدرن می نامد.ماکیاول با آن که در دوره ی رنسانس زندگی می کند،به دنیای مدرن تعلق دارد.او قدرت را اصل قرارداده و آگاهی را فرع بر آن پای می فشارند.براین قیاس می توان جوانه های اندیشة پست مدرن را در عبارات «فرانسیس بیکن» نیز،که از بنیان گذاران تفکر مدرن است،یافت.بیکن آن روز که گفت «دانایی،توانایی است»،از تقدم قدرت بر آگاهی و علم خبر داد.«نیچه» نیز در قرن نوزدهم،آنچه را که در معرض نظر اندیشمندان پست مدرن قرار گرفت به صراحت اعلان کرده بود.

روشنگری مدرن با پشت کردن به مبادی آسمانی معرفت،ریشه های خود را از ساحل هستی بیرون کشیده بود.راسیونالیسم با نسیان و یا انکار شهود عقلی،بن و اساس شاخه ای را که بر آن نشسته بود بریده بود.علم و دانش و خواسته های دنیوی انسان مدرن به حیرت و سرگردانی آمد.مدرنیته تا مدت ها سرگرم دست آوردهای عملی خود بود و آنچه را به دست آورده بود دلیل بر حقانیت خود می دانست.دنیای مدرن براساس همین پندار به بطلان و غیر حقیقی بودن و جهالت و نادانی،ویا حتی توحش دیگر تمدن ها و فرهنگ ها حکم می کرد.خود را در بستر ترقی و پیشرفت پیشتاز می دید و استعمار براساس همین اصول مبانی تئوریک و نظری خود را سازمان می داد.تئوری پردازان قرن نوزدهم و به رغم اختلافات و ستیزه های ایدئولوژیکی که داشتند،در این عقیده مشترک بودند که غیر غربیان بخش های مختلفی از موزة بزرگی هستند که دوره های کودکی و خردسالی دنیای غرب را به نمایش درمی آوردند.در حالی که دنیای اسلام در زیر قدرت نظامی و اقتصادی استعمار درهم می شکست،مارکس الجزایر را هنوز یک ملت نمی دانست و معتقد بود مراحل جنینی را برای ملت شدن طی می کنند.از نظر او،ملت تنها هنگامی پدید می آمد که بورژوازی-آن چنان که در غرب به وجود آمده است-پدید آید.خطری که هست نگاه پست مدرن در حوزه ی فرهنگ و علوم است.علوم انسانی سکولار و تئوری های آن در حوزه فرهنگ بر گرفته از تفکر فلسفی غرب است که تفکر روشنفکران لیبرالی بی ریشة معاصر از آن تغدیه می شود.علوم سکولار فلج کننده انقلاب های معنوی در سطح جهان برای رسیدن به «عصرظهور» است.مقلّدان غربی اصلاً اعتقادی به حیات انسانی که ریشه در حیات طیبه معنوی دارد،ندارند.مراتب حیات بشر را با نگاه داروینیسمی تفسیر می کند.در حالی که در تفکربنیادین اسلامی،حیات انسانی دارای مراتب است.یعنی علاوه بر اینکه اصل حقیقت حیات دارای مراتب مختلف است و هر موجودی به تناسب رتبة خاص وجودی خود از مرتبة به خصوصی از حیات برخوردار است،حیات انسانی نیز دارای مراتب مختلف است.هر چه طهارت باطن انسان بیشتر شود،مراتب عالیة حیات در انسان جلوه می کند.حیات نازلة دنیوی که همة انسان ها در دنیا واجد آن هستند،جلوة نازلی از حیات انسانی است.اگر انسان در مسیر تکامل حیات که همان مسیر عبودیّت و طریق سلوک الی الله است قرار گرفت،حیات انسانی در وجود او جلوة بیشتر کرده و ظهور کامل تر می یابد.هر چه در این مسیر پیش برود،ظهور حیات انسانی هم بیشتر و کامل تر می گردد.تا جایی که از اصل حیات انسانی در أعلی مرتبة آن برخوردار باشد،أعلی مرتبه ای که به تصوّر نیاید و در بیان نمی گنجد.ظهور انوار الهی در قلب سالک،از آثار بازگشت قلب به حیات طیّبه و اصل خویش است.با شروع شدن خروج از حُجُب ظلمانی،زمینة نیل به حیات بالاتر و ظهور انوار،آماده تر می گردد.بر اثر مداومت بر مجاهدت و با کنار زدن حجابها به تدریج،و با برخورداری از حیات بالاتر،ظهور این انوار الهی شروع می شود.در ابتدا به صورتهای خاصّی است که برای اهل آن،یعنی سالکین الی الله روشن است.این انوار به تدریج کامل و کامل تر می شود.به تناسب منزلت عبودی سالک،وبه تناسب برخورداری وی از مراتب حیات بالاتر و یا حیات طیّبه،انوار الهی در قلب او ظاهر می گردد.داشتن این نگاه و جهان بینی بر می گردد به «عرفان متصل به وحی»، ولکن فرهنگ مدرنیته که علوم انسانیِ سکولار از آن تغذیه می کند و ریشه اش در نگاه اومانیستی است،از این نگاه گریزان بلکه ستیزان است."انسانیت" یک ذات معنایی در عالم معنا است که ثابت و بسیط است و بشر اگر بخواهد در مقام "انسانیت" قرار بگیرد باید به آن رجوع نماید.حقیقت انسان،"انسانیت" است اما تحقق این حقیقت(هرچند ذومراتب است) به ویژه در دوران مدرن،بسیار دشوار گردیده است و بدتر از آن،این است که بشر مدرن نوعاً این حقیقت را فراموش کرده است.در عالم مدرن،انسان بیش از هرچیز و پیش از هرچیز یک "حیوان اقتصادی"است که مبنا و معیار و غایت این اقتصاد،سودجویی مداوم مستمر و دَم افزون است.نظریه قرائت های مختلف ازدین،تجربی کردن وحی،تساهل و تسامح که بخصوص در دوران اصلاحات بصورت پررنگ مطرح شد،باعث هرج و مرج ها درعرصه فرهنگ شد.فرهنگ شهادت را خشونت طلبی دانستند،هیأت مذهبی پایگاه های خشونت طلبی معرفی کردند،علمای دین را جریان خوارج و عوام پرور و مقلد پرور معرفی کردند،روشنفکران لیبرالی را پیامبران زمان دانستند،سکس و خشونت و رقص را جایز دانستند،علت پیشرفت نکردن جامعه را نمردن خدا قلمداد کردن،فتوای مجوز تظاهرات برعلیه حتی خدا دادند،و…؛همه اینها حاصل نگاه سودمحوری و اصالت به سود و سرمایه بود که برگرفته از نگاه اومانیستی و سکولاریسم محوری انسان های لیبرال بود و هست که در لایه لایه های این کشور نفوذ کرده اند.بیشترین ضربه ای که انقلاب اسلامی خورده است از نگاه لیبرالی در حوزه ی سیاست،اقتصاد،فرهنگ است.جریان ارزشی باید بدنبال متحقق کردن انقلاب فرهنگی باشند.اگر انقلاب فرهنگی پیش می آمد وضعیت سینما-رسانه-مطبوعات،دانشگاه،ادره جات،موسسات علمی و پژوهشی،هنر و معماری اینطور نبود.وزارت علوم،شورای عالی فرهنگی،وزارت فرهنگ و ارشاد و دیگر بخش های مسئول «جنگ عقیده» را جدی بگیرند و برای مبارزه با آن ارتش سرَی لیبرالی موجود در کشور،شهامت خود را در تحول علوم انسانی سکولار نشان دهند.زمینه سازی ها را باید بیش از پیش کرد ولکن با حرکت لاک پشتی مسئولین و بخش های مربوطه این م
هم را آرزو می کنیم.

جریان لیبرالیسم فرهنگی در باطن دولت اعتدال هاشمی رفسنجانی که همان ادامه دهندگان سیاست های فرهنگی بازرگان بودند در دولت آقای خاتمی هم نفوذ کامل داشتند که آزادی را مقدم بر دین و دین را خلاصه در حوزه فردی و نه اجتماعی می دانستند.این جریان فکری و ایدئولوژی همان تفکرات پوپر و هابرماس و ریچارد رورتی را در «حوزه اندیشه»، مبنا و با آن مشی فرهنگی می کردند.در دولت آقای هاشمی،سلوک فرهنگی وابسته به توسعه اقتصادی لیبرال بود -که هیچ دستاوردی جز تورم 50 درصدی هم نداشت- صورت گرفت و کار به مجوز ورود باتوم برای مهار مردمی که اعتراض به تورم کرده بودند کشید.این سیاستهای فرهنگی همان سیاستهایی بود که مهاجرانی اجرایی کرد.امروز شاهد سیاستهای فرهنگی مهاجرانی در دولت اعتدال هستیم.

در ادبیات گفتمانی هاشمی رفسنجانی و مدیران تکنوکرات دولت سازندگی، تنها ایده‌ای که در زمینه‌ی فرهنگ مطرح شده «اعتدال» است. حتی در همین سال‌های اخیر نیز هاشمی رفسنجانی، در مصاحبه‌های خود، آن‌گاه که خواسته درباره‌ی سیاست فرهنگی دولت خود سخن بگوید یا به انتقاد از وضعیت فرهنگی موجود بپردازد و ایده و آرمانی را تجویز کند، بر واژه‌ی «اعتدال» تأکید ورزیده است. وی، درباره‌ی این مفهوم سیّال و کش‌دار، هیچ‌گاه توضیح شفاف و روشنی عرضه نکرده و تنها به اظهار مخالفت خود با «افراط» و «تفریط» و «تندروی» بسنده نموده است و البته به مصادیقی از این امور که وی با آن‌ها به مخالفت برخاسته نیز اشاره نموده است، اما این توضیح‌های حداقلی و کلّی گرهی از معضل ابهام و عدم وضوح مفهوم «اعتدال» نمی‌گشاید و مخاطب را قانع نمی‌سازد.

رجوع به «رفتار» و «اقدام» فرهنگی دولت سازندگی چند واقعیت را برای ما آشکار می‌سازد: نخست اینکه این دولت در حوزه‌ی فرهنگ، دچار «انفعال»، «بی‌عملی» و «سستی» بوده است؛ به صورتی که فضای فرهنگی کشور را «تدبیر» و «هدایت» نکرد و تا حد زیادی آن را به حال خود رها ساخت تا در خاک فرهنگ، هر بذری امکان رویش یابد. این رویکرد در حالی انتخاب شد که به تعبیر مقام معظم رهبری، جامعه‌ی ایران از سال‌های پایانی دهه‌ی شصت، در معرض جنگ نامحسوسی با عنوان « تهاجم فرهنگی » یا «شبیخون فرهنگی» قرار گرفت. در چنین موقعیت حساس و سرنوشت‌سازی انتظار می‌رفت دولت سازندگی، در کنار اهتمام به حوزه‌ی اقتصاد، در برابر موج ویرانگر «تهاجم فرهنگی» نیز طرح حکیمانه‌ای درافکند و چاره‌ای بیندیشد.

دیگر اینکه دولت سازندگی، آنچنان هم بی‌طرف و حاشیه‌نشین نبود، چرا که به دلیل نگرش لیبرالیستی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی خویش، محمد خاتمی، با این توجیه که انسداد و محدودیت فرهنگی نمی‌تواند به نشر و تثبیت گفتمان انقلاب اسلامی و نهادینه شدن ارزش‌ها در افراد جامعه بینجامد، بستر و زمینه‌ی لازم برای تحرکات سازمان‌دهی‌شده و مخرب نیروهای فکری و فرهنگی جریان سکولار و ضد انقلاب را فراهم کرد. همین رویکرد لیبرالیستی و اباحه‌گرانه سبب گردید انتقادها و مخالفت‌های نیروهای انقلابی، وی را به استعفا وادارد. البته استعفای دیرهنگام خاتمی، هیچ‌گاه آب از دست رفته را به جوی بازنگرداند؛ زیرا از یک سو، جریان فرهنگی و معرفتی معارض توانسته بود بخش‌های مهمی از فضای اجتماعی را به تصرف خود درآورد و به این واسطه، ثبات بیشتری بیابد و از سوی دیگر، وزیر بعدی بسیار ناتوان‌تر از آن بود که بتواند تحولی را رقم بزند.

تکیه‌ی اصلی دولت سازندگی بر ساحت اقتصاد بود و شاید چندان مبالغه‌آمیز نباشد اگر بگوییم که  دولت سازندگی «دولتی تک‌ساحتی» بود که اقتصاد را اصل و اساس می‌انگاشت.اصالت اقتصادی باعث رسیدن به لیبرالسیم فرهنگی شد و جامعه را یک «جامعه باز» دانستند و مخالفان این جریان خیانت محور در ایران را «مخالفان جامعه باز» معرفی کردند. در اینجا باید اضافه کنیم که سیاست اقتصادی دولت سازندگی که «سیاست تعدیل اقتصادی» خوانده می‌شد، به سبب هویت ایدئولوژیک خود که برآمده از «لیبرالیسم اقتصادی» بود، تأثیرات و پیامدهای فرهنگی گسترده‌ای را به دنبال داشت. اگرچه از انقلاب اسلامی حدود یک دهه می‌گذشت، اما تجربه‌ی دفاع مقدس هشت‌ساله فاصله‌ی چندانی با جامعه نداشت و جامعه در اثر انباشت و تراکم ارزش‌های اسلامی و انقلابی تحقق‌یافته در متن این واقعه‌ی قدسی، از نظر فرهنگی، جان تازه و بضاعت مضاعف پیدا کرده بود. دولت سازندگی می‌توانست این ذخیره و اندوخته‌ی ارزشی را با سیاست فرهنگی خویش، ارتقا و فزونی بخشد یا دست کم از وضعیت فرهنگی موجود صیانت کند، اما سیاست اقتصادی پیش‌گفته بخش‌هایی از این سرمایه‌ی فرهنگی را «تخریب» و بخش‌های دیگری از آن را به «بایگانی تاریخ» سپرد.

بر خلاف کسانی که اکنون نیز بر طبل بی‌طرفی علوم انسانی غربی می‌کوبند، این تجربه‌ی تاریخی به وضوح نشان داد که این علوم، هرگز بی‌طرف و عاری از ارزش‌های سکولار و مادی نیستند. در جامعه‌ی پساجنگ «منفعت‌طلبی»، «خودمرکزبینی»، «رفاه‌طلبی»، «اشرافیت»، «تبارسالاری» و در یک تعبیر، «دیکتاتوری پول» جایگزین «ایثار»، «اخلاص»، «ساده‌زیستی» و «حق‌گرایی» شد و همه‌ی این‌ها، معلول و محصول سنت اقتصادی سکولاریستی‌ای بود که تکنوکرات‌های ارزش‌گریز و مادی‌گرای دولت سازندگی برای جامعه‌ی ایران تجویز و طراحی کردند. در همین مقطع از تاریخ انقلاب بود که دست‌اندازی به بیت‌المال و فساد اقتصادی شکل گرفت؛ برخی از مدیران و مسئولان عالی سرگرم ثروت‌اندوزی و مانور تجمل‌گرایی شدند؛ به تعبیر مقام معظم رهبری، «ثروت‌های بادآورده» در اختیار عده‌ای خاص قرار گرفت، عدالت اجتماعی مغفول واقع شد و شکاف‌های طبقاتی بزرگ پدید آمد و… آیا نیاز به اقامه‌ی استدلال است که این قبیل واقعیت‌های اقتصادی کژکارکردها و عواقب فرهنگی ناخوشایند دارند؟!

سیاستهای دولت سازندگی در واقع «انقلاب اسلامی را به اغماء» برد و جامعه را بی وطن کرد.اصالت اقتصاد و انسان را به یک «حیوان اقتصادی» سیر دادن سرانجام و انتهای سیاستهای تکنوکرات ها بود. به کار گرفتن «مدیران تکنوکرات» در دولت سازندگی بود. «تکنوکراسی» در لفظ به معنای قائل بودن به اصالت تکنیک و نفی هر چیز ‌ـ‌حتی ارزش‌ها‌ـ در عرض آن است. آن‌گاه که «توسعه» به «توسعه‌ی اقتصادی» فروکاهیده می‌شود و به «توسعه‌ی اقتصادی» نیز از زوایه‌ی تکامل «صنعتی» و «ابزاری» نگریسته می‌شود، تصمیم‌سازی باید به دست نیروهای تکنوکرات سپرده شود تا جامعه‌ای مرفه، صنعت‌مدار و مادی پدید آورند.

در منطق تکنوکراسی، ملاک برگزیدن و به کار گرفتن مدیران، تنها تخصص و تمحض آن‌هاست و نه ارزش‌ها. اگر اصالت از آن تکنیک است، کسانی را باید به کار گماشت که از تکنیک بیشتر می‌دانند و به آن بیشتر وفادارند.تکنوکرات ها که با ماهیت فرهنگی انقلاب اسلامی در ستیز بودند و سنتز عبور از انقلاب اسلامی و حکومت دینی سر می دادند جامعه و حکومت دینی را تبدیل به حکومت و جامعه صنعتی سوق دادند.زمانی که رهبری نظام هشدار تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی،ناتوی فرهنگی گوشزد می کرد آقایان «تکنوکرات حکومتی» و «حکومتی های تکنوکرات» نیشخند اتهام «توهم توطئه» به «رهبری» و «عماریون انقلاب» می زدنند.

سخن در این نیست که اسلام با تکنیک و تکنولوژی و صنعت و رفاه مادی سر سازگاری ندارد و عقب‌ماندگی و فقر و ضعف را برمی‌تابد، بلکه مسئله این است که در گفتمان معرفتی انقلاب اسلامی، «ارزش‌ها» اصالت دارند یا «تکنیک»؟ کدام‌یک «هدف» است و کدام‌یک «وسیله»؟! آیا در مسیر دستیابی به تکنیک، می‌باید به ارزش‌ها اعتنا نکرد و به عقاید و باورها بها نداد؟! مدیران تکنوکرات دولت سازندگی در آنجا به ارزش‌ها آسیب رساندند که برای وصول به رشد اقتصادی و صنعتی شدن، نادیده انگاشتن «عدالت» را روا شمردند و «اسراف و تبذیر» و «فسادهای مالی» را برتابیدند، حال آنکه مدیریت ارزش‌گرا مجال نمی‌دهد که فرهنگ اسلامی و انقلابی قربانی ترقی تکنولوژیک و مادی افسارگسیخته و اباحه‌گرانه شود. از این رو بود که رهبر معظم انقلاب در طول دوران سازندگی، چندین بار به رئیس‌جمهور تذکر دادند که در گزینش مدیران و کارشناسان، صلاحیت‌های ارزشی و ایدئولوژیک را لحاظ کنند، اما تاریخ نشان می‌دهد که این تذکرات سودی نبخشید.

علاوه بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، شهرداری تهران به مدیریت غلامحسین کرباسچی نیز تلاش کرد تا در فضای عمومی شهر، «ارزش‌زدایی» و بافت فرهنگی آن را به الگوهای سکولار غربی نزدیک کند. در واقع شهر تهران، در دوره‌ی مدیریت وی، به صورت عینی و تجسم‌یافته‌ی مادی‌گرایی و اقتصادزدگیِ دولت سازندگی تبدیل شد. در این میان، فرهنگسراها و روزنامه‌ی همشهری فعالیت‌ها و برنامه‌های فرهنگی محاسبه‌شده‌تری را دنبال کردند؛ چنان که روزنامه‌ی همشهری، که در اختیار محمد عطریانفر، عضو حزب کارگزاران سازندگی بود، نیروهای فکری دگراندیش و استحاله‌شده را به کار گرفت.تئوری توسعه و پیشرفت حتی به قیمت زیر چرخ شدن طبقه ی مستضعف را  همین «جبهه ی فرهنگی تکنوکراتیسم» مدیریت می کردند.

در اینجا بیان خاطره‌ای مؤثر است. مهدی همایون‌فر، یکی از دوستان صمیمی و نزدیک شهید سید مرتضی آوینی ، نقل می‌کند که چون بخشی از فعالیت بصری ما در ذیل واحد تلویزیونی جهاد سازندگی تعریف شده بود، پس از استقرار دولت سازندگی و تغییر مدیریتی ، به منظور ارائه‌ی برنامه‌های خود، به دیدار وزیر جهاد سازندگی، غلامرضا فروزش ، رفتیم و با او درباره‌ی سرفصل‌های فرهنگی و ارزشی سخن گفتیم، اما وی با صراحت اعلام کرد که جهاد سازندگی از این پس تنها درباره‌ی موضوعات اقتصادی و مادی فیلم خواهد ساخت: «جهاد تلویزیون و مدیران جهاد می¬گفتند ما دیگر نمی‌خواهیم شما درباره‌ی ارزش‌های انقلاب اسلامی به مفهومی که به جنگ و صدور انقلاب پرداختید کار کنید؛ شما یک واحد وابسته به جهاد سازندگی هستید و ما می‌خواهیم الآن درباره‌ی مرغ و خروس و گاو و گوسفند و کود دامی کار کنید! […] نگاه آوینی را نمی‌پسندیدند و دیگر برایشان قابل قبول نبود. بعد از بحث مفصلی که با آقای کلانتری، معاونت وقت جهاد، کردیم و به نتیجه‌ای نرسیدیم، قرار شد در جلسه‌ای با فروزش، که وزیر بود، حرف‌هایمان را بزنیم و اتمام حجت کنیم. با آوینی پیش فروزش رفتیم. موقع بازگشت تصمیم گرفتیم از جهاد برویم.»

 در نتیجه، آوینی از اواخر سال 1369 همکاری هنری و فرهنگی خود را با این بخش از دولت سازندگی به صورت کلی قطع کرد. این نگرش، به خوبی، می‌تواند گویای نوع تلقی فرهنگی مدیران تکنوکرات دولت سازندگی باشد؛ مدیرانی که ارزش¬های برآمده از انقلاب و دفاع مقدس را به بایگانی تاریخ سپردند تا این ارزش‌ها دولت را از حرکت به سوی توسعه‌ی اقتصادیِ لیبرالیستی باز ندارد.(*)

که ان شاءالله در آینده بحثی گذرا خواهیم کرد.

ادامه دارد… 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *